سفره ی دل
"...تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه..."
سلام به همه ی دوستا ی گلم.دلم واسه همتون یه ذره شده. سه شنبه شب بالاخره بعد از یک ماه اومدم خونه.خودم باورم نمیشد ۱ماه از خونه دور بوده باشم آخه واسه من زود گذشت.وای نمی دونین وقتی پریدم تو بغل مامانم چطوری گریه میکردم،همه داشتن نگام می کردن،اشکام بی اختیار میومدن پایین و همه ی صورتم خیس شده بود،دیگه وقتی بابامو بغل کردم نفسم بالا نمیومد نمی تونستم هیچی بگم فقط چسبیده بودم بهش... شنیدیم بعضی رشته ها فاصله ی بین عید قربان تا غدیر رو تعطیل کردن.ما هم وقتی به پسرا گفتیم و دیدیم بخاری ازشون بلند نمیشه خودمون با استادا صحبت کردیم.فقط یکیشون راضی نشد که اونم گفتیم به خاطر این یه کلاسه این همه راه نمیایم.۴ هفته نبودم ۲ هفته می خوام جبرانش کنم. دوشنبه شب با بچه ها نشسته بودیم تو اتاق یهو من گفتم شام آخر ِ که دارم باهاتون می خورم امشبم شب آخریه که دارم پیشتون می خوابم اونا شروع کردن به مسخره بازی و الکی گریه کردن.لامپا رو هم خاموش کردن و گفتن می خوایم آهنگ غمگین گوش کنیم.خلاصه رفته بودیم تو فاز غم که سمانه بلند شد لامپا رو روشن کرد و گفت این بیچاره هنوز زنده هست که دارین این کارا رو می کنینا،پاشین شادی کنین.یه آهنگ شاد گذاشتیم و دوباره لامپا رو خاموش کردیم ایندفه واسه رقصیدن.من که داشتم اس ام اس می نوشتم دیدم یکی در اتاقو باز کرد و اومد تو،سریع نشستم رو تختم اما ۲تاشون حواسشون نبود و حسابی رفته بودن تو حس هرچی هم اشاره می کردم نمی فهمیدن هفته ی اول که هم اتاقیام امتحان داشتن و مشغول خوندن بودن من بیچاره حوصله م تو اتاق سر میرفت.چون امتحانای من دیرتر شروع میشد.همینجور دور سر خودم می چرخیدم،از این اتاق به اون اتاق،یا میرفتم بالکن طبقه ۱۰ می نشستم آهنگ گوش می کردم به خاطر اینکه یه وقت مزاحم درس خوندنشون نشم.ولی سر همین درس خوندن یه چیزی پیش اومد که من خیلی از دستشون ناراحت شدم.حسابی رفتم تو لاک خودم،دیگه کاری به کار هیچ کدوم نداشتم،حرف نمی زدم،زیاد تو اتاق نمی موندم یا میرفتم زیر پتو و پتو هم می کشیدم رو سرم آهنگ گوش می کردم.جوری شد که مطهر می گفت الهی قربونت برم که داری جلو چشمام پرپر میشی چرا اینجوری شدی؟می گفتن شنگول اتاقمون تو بودی،از روز اول همیشه شاد دیدیمت اینجوری نباش.البته می دونستن خودشون مقصر هستن.منم که تا حالا اینجوری نبودم که وقتی از دست کسی ناراحت میشم بهش بگم دیدم ایندفه دیگه نمیشه چون ما قرار حالا حالاها با هم زندگی کنیم.یه خورده صحبت کردیم و نتیجه شد یه بغض سنگین واسه من و قضیه حل شد. از تعریف قضیه ی روز دانش آموز هم فاکتور می گیرم.ما که بیرون نرفتیم حتی بچه هایی که کلاساشون ارم برگزار میشد کلاساشونم نرفتن اما طبق معمول از بالکن طبقه ۱۰ نظاره گر بودیم. از دیوونه بازی های من ِ که به کسی بد نمیگذره! همون هفته روز جمعه می خواستیم ناهار درست کنیم قرار شد از ظرفای من استفاده کنیم.اومدم سر قابلمه مو گذاشتم رو ماهیتابه م.نمی دونستم واسش کوچیکه.وقتی اومدم یه سر به غذا بزنم دیدم سر ظرفم باز نمیشه.به پیشنهاد بچه ها گذاشتیمش تو آب گرم،یخ گذاشتیم رو سرش،گرفتیمش زیر آب داغ دیدم فایده نداره.از غذاش گذشتم فقط می خواستم یه جوری سرش جدا شه.گفتم اگه باز نشه همینجور میندازمش تو سطل آشغال!هرکی یه روشی امتحان کرد اما جواب نداد.منم دسته ی ماهیتابه رو گرفتم و کوبیدمش به دیوار،به کف آشپزخونه... دیدم سرش از یه طرف داره میره پایین.انقدر زدم به زمین تا بالاخره سرش پرت شد اون طرف و غذاش که پر از آب شده بود ریخت روم جمعه ها تو آشپزخونه خوش میگذره،اول که همه با ریتم آهنگ آشپزی می کنن،از هر ۵ نفری که اونجا هستن ۴ نفر می خوان ماکارونی بپزن،اگه دیر برسی شعله ی خالی گیرت نمیاد،اگه پای غذات نباشی یهو میای می بینی قابلمه ت نیست،... هفته ی دوم یه روز دختر خالم زنگ زد واسه تولد پسرش دعوتم کرد،۵ سالشه.گفت عصر خودم میام دنبالت.منم سریع رفتم واسش کادو خریدم و بعدشم در به در دنبال لباس می گشتم.آخه خودم لباسی که مناسب جشن باشه همرام نبود.خیلی خیلی خوش گذشت واسه من که یه تنوع بزرگ بود.شب که زنگ زده بودم به سرپرست خوابگاه بگم امشب نمیام از بس صدای آهنگ و دست و ... میومد کلی سوال پیچم کرد.گیر داده بود که شماره تلفن ثابت بده.منم اعصابم خورد شد و با عصبانیت گفتم خانوم وقتی تلفنشون قطع ِ من چطور شماره بدم؟شماره موبایل دختر خالمو دادم گفتم اسمش اینه فلان جا هم کار می کنه... بعدشم خدافظی کردم.فرداش یه نگاهی به سر تا پام انداخت که گفتم تا آخر عمرش منو یادش می مونه. عصرش کلاس اصول حسابداری داشتم اولین بار بود که بدون آمادگی میرفتم سر کلاس.آخه استادش خیلی ترسوندتمون.وقت نکرده بودم بخونم.وقتی استاد طبق معمول دیر اومد سر کلاس،کلاس خیلی شلوغ بود یکی می گفت ساکت یکی می گفت هیس...این وسط نمی دونم یکی از پسرا چی گفت که استادمون داد زد گفت کی بود؟خودش دستشو ببره بالا کاری بهش ندارم.سر کلاسش خود به خود آدم استرس داره چه برسه به اینکه عصبی هم بشه.خلاصه وقتی کسی دستشو نبرد بالا گفت حالا که اینجوریه می خوام کوییز بگیرم یه برگه بذارین جلوتون.منم تو دلم می گفتم اگه بفهمم کی بوده خودم شخصاْ میزنم لهش می کنم! آخر هفته هم به اصرار عمه م رفتم خونشون.اونجا هم خیلی خوش گذشت اما از اول تا آخرش داشتم فک میزدم!آخه این عمه م خیلی مهمون نوازه و از شدت محبتش باید از دستش فرار کنی.دم به دقیقه یه چیزی واسه خوردن میاره.خودم حس کردم دارم تپل میشم.۲ روز اونجا بودم همش مرغ خوردم.آخرشم گفتم عمه فکر کنم شکل مرغ شدم! هفته ی سوم خودم ۲ تا امتحان داشتم.شبا با بچه ها (هم رشته ای های خودم) میرفتیم اتاق سیتینگ و می نشستیم با هم درس می خوندیم،تعریف می کردیم،می خندیدیم،چایی می بردیم،بستنی می خریدیم می خوردیم و... .تا اینکه دوشنبه رسید و چون استادمون وقت نداشت امتحانمون رو گذاشته بود ساعت ۶:۳۰ تا ۸ شب اونم ۴راه ادبیات.بعد از امتحان ۱۰ نفری بودیم که می خواستیم با هم بیایم خوابگاه.چون سرویس دانشگاه اون موقع نمیومد سوار اتوبوس شدیم.فقط خودمون بودیم و دو تا از پسرای کلاسمون که ما اولش نفهمیدیم اونا هم هستن و کلی ضایع بازی درآوردیم،کلی دست زدیم و خوندیم و شلوغ کاری کردیم بعد دیدیم دو نفر چشم دوختن بهمون... روز ۵ شنبه هم دانشگاه جشن گرفته بود (جشن روز ازدواج) با اینکه فرداش امتحان داشتیم اما رفتیم گفتیم شاید فرجی بشه.به قول یکی از دوستام دانشگاه که اومدیم آشپزی هم که یاد گرفتیم حالا نوبت شوهر کردنه روز جمعه امتحان زبان داشتم.یکی از پسرای کلاسمون که تو پست قبلی گفتم گفته اگه حالا با هم آشنا نشیم پس کی می خوایم آشنا شیم،وقتی منو میبینه حتی اگه حواسم نباشه صدام میزنه سلام می کنه.یکی دو بارم ازم جزوه خواسته که به دلایلی نتونستم بهش بدم.وقتی وارد سالن شدم دیدم کنار در ایستاده اما سرمو انداختم پایین و زود رد شدم که حالا یعنی ندیدمت.صندلیمو پیدا کردم و نشستم دیدم صندلی بغلیم یه نفر کارتو مدادشو گذاشته اما خودش نیست.اومدم اسمشو نگاه کنم ببینم کیه که دیدم از شانس من همین پسره ست.بین همه ی بچه ها هم دو تا صندلی فاصله بود اما فاصله ی ما دو تا کمتر از یه صندلی بود.اومدم شماره صندلیشو بردارم بچسبونم رو صندلی کناریش که دیدم خیلی ضایع ست.بچه ها هم می خندیدن می گفتن قسمته دیگه.خلاصه اومد سر جاش بشینه تا دید من اونجا نشستم گفت سلاااااااام خانوم فلانی من می خوام از رو دست شما بزنما.همینو که گفت همه برگشتن یه نگاه به من کردن.منم گفتم از رو دست کی هم می خواین بزنین من خودم همه کلمه ها یادم رفته.گفت اشکالی نداره حالا رو دستتو نگیر.منم سرمو انداختم پایین و داشتم تند تند کلمه ها رو می خوندم که دیدم داره یه چیزی میگه،یه چیزی مثه ایول به کفش،گفتم چی گفتین؟گفت میگم کفش خیلی قشنگی خریدیا.تا این حرف میزد همه پسرا بر می گشتن نگام می کردن و می خندیدن.منم خنده م گرفته بود اما سرمو انداختم پایین و تو دلم فحشش میدادم! تا اونجایی که می تونست سرک کشید رو پاسخ ناممو گزینه ها رو انتخاب کرد آخه پاسخ ناممون مثه پاسخ نامه ی کنکور بود و خونه هاش کوچولو بود.وقتی هم برگشو داد و داشت از کنارم رد میشد گفت خیلی ممنونم خانوم فلانی،خدافظ.اما من بعد از امتحان تازه یادم اومد که دفترچه ها کد داشته و ...گرفتین چی شد؟ خداییش کفشم خیلی خوشکله خودمم خیلی دوسش دارم،گرونم خریدمش،هرکی هم دیده گفته خوشکله اما اون خیلی ضایع گفت.تا چند روزم یه کفش دیگه می پوشیدم میرفتم اما بچه ها هروقت می بیننم میگن ایول به کفش! هفته ی چهارمم بالاخره بعد از ۲ ماه موفق شدیم بریم باغ ارم.باغ ارم رو به روی دانشگاه هست و مال خود دانشگاه شیراز ِ با کارت دانشجویی ما هم رایگان می تونیم بریم داخل.پاتوق دانشجوهاست اما ما تا حالا جور نشده بود بریم.بستنی خریدیم رفتیم با اینکه هوا سرد بود خیلی چسبید،کلی هم عکس گرفتیم.حافظیه هم که همسایه ی دیوار به دیوار یکی از ساختمونای دانشکده ی علوم هست با کارت دانشجویی ما ورودیش نصف میشه.اونجا هم خیلی خوش گذشت. اینو یادم رفت بگم،هر دانشکده ای واسه هر رشته ای یه کارگاه سلامت روان برگزار می کنه که رفتنش اجباریه.مال ما ساعت ۸ تا ۱۲ بود.هر کی میومد خواب از قیافش می بارید،خیلیا هم دیر رسیدن.یه روانشناس می خواست برامون صحبت کنه.اولش گفت می خوام بحثو شروع کنم اگه کسی سوالی داره بپرسه.یهو یکی از پسرا گفت ببخشید کی تموم میشه؟ انگشتای دست و پام خیلی سرد میشه به خاطر همین از وقتی هوا سرد شده جای من رو شوفاژ ِ ! میشینم رو شوفاژ با اینکه خیلی نوشتم اما می دونم باز خیلی چیزا یادم رفته.اگه جالب بودن میام می نویسمشون. من از اونجا میومدم وبلاگاتونو می خوندم (نگی خاله بی معرفت بود) اما نمی دونم سایت خوابگاهمون با بلاگفا چه مشکلی داره؟وقتی بخوام کامنت بذارم ۲ ساعت طول میکشه تا ثبت شه. اگه با تاخیر میام پیشتون ببخشید آخه دلم واسه همه فامیل تنگ شده می خوام تو این مدت خونه همشون برم،تو این فاصله ۲ تا عروسی هم داریم،کارای خودمم هست به خاطر همین شاید نتونم زیاد بیام نت.عمه م همچین بغلم کرده بود و بوسم می کرد انگار ۱۰ سال بود منو ندیده بود.تو همین ۲-۳ روزی که اینجا هستم ۴ بار دیدمش. قربون همتون،فعلاْ بابای راستی ..................... عیدتون مبارک ...................... ســــــــــــــــــــــلام ، من اومدم انقدر از این دو هفته حرف داشتم که فکر نکنم همش یادم مونده باشه.هر روزش کلی خاطره داره واسم.شبا که دور هم جمع میشیم شروع می کنیم به تعریف.اول از همه هم مطهر میگه خاله تو بگو که گفتنی هات از همه خنده دارتره.وقتی هم مامانش زنگ میزنه میگه تا وقتی خاله اینجا هست به همه خوش میگذره.توی همه جمعی اینجوری نیستم اما نمی دونم چرا رفتم اونجا اینجوری شدم؟ یا مثلاً وقتی می خوام حرف بزنم از 5 تا کلمه 3تاشو اشتباه میگم! اونوقت میشه سوژه ی خنده ی بچه ها. این هفته همه برگشتن خونه به جز مطهر (هم اتاقیم که از 4 سال پیش با هم دوستیم) آخه یه کارگاه آموزشی اجباری واسشون گذاشتن.بیچاره داشت دق می کرد.یه جورایی می خواست منم نگه داره.می گفت اگه تو باشی انگار همه هستن.اما من به خاطر حرف مامانم می خواستم هرچی زودتر خودمو برسونم خونه.حالا حرف مامانم چی بود؟جریان داره... شنبه وقتی کلاسم تموم شد و داشتیم میومدیم پایین سوار اتوبوس شیم یه ماشین از کنارم رد شد مثه ماشین بابام بود و رانندشم شبیه بابام.یهو دلم هوای بابامو کرد و به دوستم گفتم کاش الان خونه بودم پیش مامان و بابام... روز دختر یه جشن واسمون گرفتن جاتون خالی خیلی توپ بود.البته من که کلاس داشتم و وسط جشن رسیدم.وقتی رفتم داخل دیدم سالن رو هواست! داشتن یه کلیپ پخش می کردن با آهنگی که مجید اخشابی خونده (دخترا سیب گلابن...) همه هم باهاش می خوندن.اون قسمتشم که می گفت (یه روزی یکی میاد که مرکبش اسب سفیده...) همه سوت و دست و جیغ و هورا... 5شنبه عصر هم بیکار بودیم و نمی دونستیم کجا بریم.تو خوابگاه دلمون گرفته بود.شنیدیم یه کنسرت به نفع معلولین تو دانشگاه برگزار میشه اما چون از قبل بلیط نخریده بودیم نتونستیم بریم. گفتن باغ ارم هم زود درشو می بندن گفتیم الان فایده نداره بریم.تصمیم گرفتیم بریم مسجد دانشگاه چون بعد از نماز دعای کمیل هم می خوندن.گفتیم یه فیضی هم ببریم! فضای مسجد خیلی روحانی بود مخصوصاً موقع دعا که فقط لامپای سبز روشن بود.خلاصه وسط دعا بود و حسابی رفته بودیم تو حس که دیدیم یه چیزی گذاشتن جلومون.چی بود؟!شـــــــام.انقدر ذوق زده شدیم که دعا یادمون رفت. جمعه صبح هرکسی مشغول یه کاری شد و گذشت و گذشت تا شد ساعت 12.گفتیم حالا ناهار چی بخوریم؟راحت تر از تخم مرغ هم وجود نداشت.من گفتم نه،بریم آشپزی کنیم.گفتن بلدی؟گفتم تجربه ندارم ولی یه چیزایی می دونم ازش.تصمیم گرفتیم ماکارونی بپزیم.رفتیم تو آشپزخونه دیدیم همه دارن ماکارونی میپزن! کلی خندیدیم اونجا.آخه یهو یکی میومد تو آشپزخونه می دید قابلمه ش رو گاز نیست عصرشم یکی دو ساعتی رفتیم پارک آزادی. به قول دوستم سوار سینما 4بعدی شدیم.ترسناک نبود ولی هیجان داشت. یکی از بچه ها مهمونمون کرد شام واسمون خرید.شام جمعه مون هم ردیف شد. یک شنبه ها 3تا کلاس پشت سر هم دارم.قبل از کلاس آخری نیم ساعتی می تونیم استراحت کنیم.با دوتا از بچه ها نشسته بودیم حرف میزدیم که یهو یکی از پسرای کلاس اومد طرفمون.چند لحظه قبل دیده بودیمش که سریش 2 تا دختر دیگه شده بود.دوستم گفت تحویلش نگیرین که راهشو بکشه بره. اومد گفت ببخشید شما کجایی هستین؟دوستم گفت چه فرقی می کنه؟ اونم گفت یعنی چی چه فرقی می کنه؟ما اگه ترم اول با هم آشنا نشیم پس کی می خوایم آشنا بشیم؟ شبا معمولاً میریم تو اتاق بچه ها یا اونا میان پیش ما.بعضی شبا هم میریم بالکن طبقه 10 و از اون بالا خیابونا رو نگاه می کنیم و گپ میزنیم.خیلی خوش میگذره.اگه یه شب از اتاق نرم بیرون بچه ها میان دنبالم.آخه نمی دونم چرا جریانایی که واسه من پیش میاد واسه اونا پیش نمیاد؟! چرا هیچ پسری جلو اونا تو پله ها نمی خوره زمین؟ چرا اونا همیشه سروقت به اتوبوس میرسن؟ چرا شاهد صحنه ی افتادن دخترا توی پله های سلف نیستن؟!!! از یه سری خدمات پزشکی می تونیم رایگان استفاده کنیم.واسه چکاپ یه آزمایش خون اجباری باید انجام میدادیم.من دیوونه که هیچ وقت صبحانه نمی خورم اون روز نشستم یه صبحانه ی مفصل خوردم.وقتی رفتم اونجا و حدوداً یک ساعتی تو صف نشستم تا رسیدم به صندوق،دیدم نوشته واسه آزمایش خون نباید صبحانه بخوری.برگشتم بالا گفتم خانوم من نمی تونم یه روز دیگه بیام حالا چیکار کنم؟گفت اشکالی نداره این آزمایش خون فقط واسه اینه که بفهمیم شما کم خون هستین یا نه؟بعد از 2-3 روز که رفتم جوابشو بگیرم گفتن خانوم جواب آزمایشتون گم شده.کلی معطلم کردن بعد گفتن برو شماره آزمایشتو از فلان جا بگیر و بیار.وقتی اومدم دوباره فرستادنم آخر صف.تا نوبتم شد گفتن باید صبر کنی تا فلانی بیاد.منم جوش آوردم گفتم این دیگه چه وضعشه؟خودتون میفرستین آزمایش اون وقت اینجوری جواب میدین؟مگه من بیکارم اینجا وایسم؟دو ساعته پاسکاریم می کنین.جاتون خالی کلی دعوا کردم. راستی دوشنبه عصر رفتم دکتر ارتودنسی دندونمو باز کرد.اینجوری شدم: روز سه شنبه خبر رسید یه دختره قصد داشته خودشو از طبقه 10 بندازه پایین سه شنبه شبم که برگشتم خونه.تو اتوبوس یه خانومه کنارم نشسته بود،واسم موز خرید،بهم بیسکوییت داد،پفک داد... همچین پریدم تو بغل بابام که جا خورده بود.مامانمم تا دو ساعت بوسم میکرد.فکر نمی کردم انقدر پر شکوه ازم استقبال کنن.کلی ذوق کردم. 8/8/88 تولد مامانمه ، مبارکش باشه.این 2 روزه که اینجا بودم انقدر اینور و اونور رفتم که وقت نداشتم بشینم این همه تایپ کنم.خیلی زیاد شد اگه نشستی همشو خوندی باید بهت بگم خسته نباشــــــــــــی. فردا عصر دارم میرم.از همون جا بهتون سر میزنم.قربونتون برم،بابای. پ.ن:افسون جونم چرا نمیشه توی وبت نظر داد؟میدونی چند بار اومدم اما نتونستم ابراز وجود کنم؟! روزی مردی از خدا دو چیز درخواست نمود : یک گل و یک پروانه . اما چیزی که خدا در عوض به او بخشید ، یک کاکتوس بود و یک کرم . مرد غمگین شد ، او نمی توانست درک کند که چرا درخواستش به درستی اجابت نشده . با خود اندیشید : خب ، خدا بندگان زیادی دارد که باید به همه ی آن ها توجه کند و مراقبشان باشد... وتصمیم گرفت دیگر در این باره سوالی نپرسد . بعد از مدتی ، مرد تصمیم گرفت به سراغ همان چیزهایی برود که از خدا خواسته بود و حالا به کلی فراموش شان کرده بود . در کمال ناباوری مشاهده کرد که از آن کاکتوس زشت و پر از خار، گلی بسیار زیبا روئیده و آن کرم زشت به پروانه ای زیبا تبدیل شده . خدا همیشه کارها را به بهترین نحو انجام می دهد . راه خدا همواره بهترین راه است ، اگرچه به نظر ما غلط بیاید . اگر از خدا چیزی خواستید و چیز دیگری دریافت کردید ، به او اعتماد کنید . مطمئن باشید ان چه را که نیاز دارید همواره در مناسب ترین زمان به شما می بخشد . آنچه را می خواهید... همیشه آن چیزی نیست که نیاز دارید ! خدا هیچ گاه به درخواست های ما بی توجهی نمی کند ، پس بدون هیچ شک و تردید یا گله و شکایتی به او روی آورید . خارهای امروز ، گل های فردایند ! خداوند بهترین چیزها را به کسانی می بخشد که انتخاب ها را به او واگذار می کنند . من نوشت! : من تا قبل از اینکه نتیجه ی کنکور بیاد از خدا می خواستم که اگه به صلاحمه اصفهان قبول شم آخه خیلی دوسش داشتم.حتی وقتی فهمیدم شیراز قبول شدم ناراحت شدم.اما به خودم گفتم حتماْ به صلاحم نبوده.تا اینکه اومدم شیراز و ... یکی دو روز که گذشت تصمیم گرفتم نماز شکر بخونم و از خدا تشکر کنم که همین شیراز قبول شدم.خیلی چیزا باعث شد که به این نتیجه برسم،اول از همه رفت و آمدم بود که فهمیدم اگه دورتر بودم حالا حالاها نمی تونستم برگردم خونه،آشنایی با شهر و فرهنگ مردمش و ... .پس یادمون باشه هیچ چیزی رو به زور از خدا نخوایم و اگه همون چیزی که خواسته بودیم گیرمون نیومد بدونیم که کار خدا بی حکمت نیست. تفکر بسه ، بیا اینجا... ســــــــــــــلام. این هفته به وبلاگاتون سر می زدم (امیدوارم دیگه آدرس اشتباهی نذاشته باشم،آخه چند بارشو به جای آدرس خودم سایت بلاگفا رو نوشته بودم زود درستش کردم) اما نمی تونستم پست جدید بذارم.آخه همه ی سایت ها و وبلاگا با سرعت زیاد باز میشد به جز همین بلاگفای محترم. خدا رو شکر این هفته رو خوب گذروندم.دیگه به خوابگاه عادت کردم.شدم سوژه ی خنده ی بچه ها.نمی دونم چرا اتفاق هایی که واسه من میفته واسه هیچ کس دیگه نمیفته! ساعت کلاس هامون زیاد با هم جور نیست به خاطر همین شبا که دور هم میشینیم تو اتاق از سوتی ها و اتفاق های همون روز میگیم و می خندیم.منم که که منبــــــــــــــــــع سوژه می خواستیم این هفته رو بریم حافظیه.ما که خبر نداشتیم این روز قراره خوش به حال جناب حافظ محترم بشه بهمون خبر رسید که مگه از جون خودتون سیر شدید می خواید برید از اونورا؟!حتی از جلوی حافظیه هم نمیشه رد شد از شدت شلوغی.خلاصه تصمیم گرفتیم یه شب دیگه مزاحم جناب حافظ بشیم گفتیم بریم سعدیه ببینیم اونجا هم انقدر شلوغه؟متاسفانه جور نشد.به پشینهاد دوستم رفتیم یه خورده تو خیابونا گشتیم ببینیم کفشی،مانتویی چیزی پسندش میشه بخره یا نه.آخه خودش شیراز رو بلد نبود منم این وسط شدم راهنما.آخه بیشتر از اونا از شیراز سر در میارم. حالا که ساعت اومدن سرویس ها رو فهمیدم هیچ وقت به سرویس نمیرسم!اگه زودتر برم وایسم درخت زیر پام سبز میشه و سرویس نمیاد.بعدش تا تصمیم میگیرم خودم برم چند قدم که رفتم میبینم سرویس از کنارم رد شد رفت!اونوقت اگه شانس بیارم و توی ترافیک گیر کنه می پرم وسط خیابون و واسه راننده ی محترم اونقدر دست تکون میدم تا بالاخره منو هم ببینه و سوار کنه.خلاصه که من تو حکمت این موضوع موندم که چرا همیشه تا کنار اتوبوس میرسم حرکت میکنه میره؟!!! یه خورده از سردرگمی در اومدم،از بچه های سال بالاتر در مورد استادامون پرسیدم.یکی از استادا رو تا اسمش می آوردم همه ترش می کردن! میگفتن استاد...؟خیلی مغروره (دانشجوی دکترای حسابداریه) ،خیلی تبعیض قائل میشه.حالا بین کی؟دخترا و پسرا!طرف کدوما رو میگیره؟خب معلومه دیگه...نکنه فکر کردی دخترا؟اشتباه کردی جوجه،استاد گرامی فقط پسرا رو تحویل میگیره.خدا به دادمون برسه آخه تو کلاس ما 7-8 تا پسره با 30-40 تا دختر،برعکس کلاس بعدی رو شنیدیم خیلی بیشترتر باهاشون کار می کنه و توضیح میده چون تعداد پسراشون بیشتره. راستی یکی از خاطره هام : یه روز که دو تا کلاس پشت سر هم داشتم با بچه هایی که کلاسمون مشترک بود از استاد اجازه گرفتیم و با سرعت 3 طبقه رو اومدیم پایین تا به کلاس بعدی برسیم.وقتی می خواستیم بشینیم اصلاً حواسم نبود و تا خواستم بشینم دیدم از قضا بین این همه صندلی خالی با یکی از پسرا همزمان نشستیم کنار هم.با توجه با اینکه من نمی تونم یه جا بشینم و هی تو صندلیم وول می خورم تصور کنین این 1 ساعت رو چطور صاف نشستم و 1 سانت هم از جام جم نخوردم. حالا هرجا میرم این پسره رو میبینم بچه ها میگن جفتت اومد! سه شنبه شب اومدم خونه (به سلامتی) جمعه شب برمیگردم (بازم به سلامتی) .اما هفته ی بعد نمیام.توی این مدت هم میام پیشتون فقط نظر خصوصی نذارین که نمی تونم بخونم.پست جدید هم نمی تونم بذارم.به یاهو مسنجر هم دسترسی ندارم.دیگه عرضی نیست،قربون همتون،بابای. سلام. دیشب اومدم خونــــــــــــــــــــــــــــه.وای که چقدر دلتنگ خونه بودم.انقدر این چند روزه اینور و اونور رفتم که به اندازه ی یک ماه واسم گذشته ، در به در دنبال کتاب و بچه های سال بالاتر و... روز جمعه خبر رسید که استان فارسی ها جلوی اداره ی خوابگاه ها تجمع کردن که چرا تا حالا به ما خوابگاه ندادین؟گفتن خودتونو زودتر برسونین.با دوستم (سارا) هماهنگ کردیم وسایلامونو جمع کنیم وحرکت کنیم.اسممونو نوشتن و سیتینگ یکی از خوابگاه های ارم رو بهمون دادن که وسایلامونو بذاریم اونجا.گفتن فردا صبح بیاین واسه تعیین خوابگاه.ولی ما رفتیم خونه ی دایی م.فردا صبح برگشتیم دیدم اسمم توی لیست هست و افتادم خوابگاه قدس.یعنی خارج از محوطه ی دانشگاه.اول ناراحت شدم آخه خوابگاه های ارم که داخل دانشگاه هست محوطه داره و با صفاتره.خوابگاه قدس فلکه دانشجو هست،هرچند زیاد دور نیست و جاش از همه نظر خوبه ولی کنار خیابون هست و نه حیاط داره نه محوطه... اما وقتی دیدم خیلی ها بدون خوابگاه موندن خدا رو شکر کردم که همینم گیرم اومده.با یکی از دوستای خودم (مطهر) هم اتاقی شده بودم اما سارا افتاده بود اتاق بغلی.سارا و مطهر از دبستان با هم دوست بودن اما من از اول دبیرستان باهاشون آشنا شده بودم. خلاصه بعد از کلی معطلی و تشکیل پرونده ی خوابگاه وسایلامونو برداشتیمو رفتیم خوابگاه.چشمتون روز بد نبینه|،انقدر این اتاق ما کثیف بود که نگو.رفتیم به سرپرستی گفتیم این چه وضعشه؟چرا اتاق رو اینجوری به ما تحویل دادین و اینا؟گفتن اتاق ها دیر تخلیه شده وقت نکردیم نظارت کنیم فقط اومدن جارو برقی کشیدن و یه خورده تمیز کردن اینم با کلی غرغر که این وظیفه ی نیست.ولی مامانم طاقت نیاورد و خودش شروع کرد به تمیز کردن.گفت من کاری به کسی ندارم دخترم میخواد اینجا زندگی کنه باید اتاقش تمیز باشه. دانشکده ی من داخل دانشگاه هست و دقیقا روی تپه.همون روز اول به کلاس صبحم نرسیدم اما عصر که ساعت 5:30 کلاس داشتم با مامان و بابام رفتیم دانشگاه.اجازه گرفتیم که منو پیاده کنن و برگردن.وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم و بابام داشتم بوسم می کرد دیدم همه چشم دوختن به ما... به هر ترتیبی بود کلاس رو تحمل کردمو (آخه استادش آخوند بود و منم خستـــــــــــــــه،انگار داشت لالایی می خوند) خودمو رسوندم به خوابگاه.خوابگاه ما تا دانشگاه یه ایستگاه اتوبوس یا یه کورس تاکسی یا اگه بخوای پیاده بری کمتر از 10 دقیقه فاصله داره.داشتم از خستگی می مردم دیدم شام هم از گلوم پایین نمیره. از یه خوابگاه 10-11 طبقه ما طبقه ی اول هستیم که از همه ی طبقه ها بزرگتره.شانس آوردیم اتاقمون هم بزرگه.آخه اندازه ی اتاقا با هم فرق می کنه. 4 نفر هستیم،من و دوستم مطهر، یکیشون هم اسم خودمه اما سمانه صداش می کنن ، یکیشون هم اسمش ماندانا هست که آیلین صداش می کنن.خدا رو شکر بچه های خوبی هستن،سرشون به کار خودشونه،اهل نماز و ... . تا روز سوم هی سارا میومد پیشم من دلداریش میدادم.دیدم حال خودمم داره بد میشه.وقتی بابام زنگ میزد بغض می کردم نمی تونستم حرف بزنم.یه شب سارا اومد پیشم گفت خاله بیا بریم یه جایی که من بتونم گریه کنم!منم با اینکه همون روز 3تا کلاس داشتم و تازه رسیده بودم قبول کردم.آخه من بیشتر از اونا شیراز رو بلد بودم.گفت جای شلوغ نریم.رفتیم توی حیاط بیمارستان نمازی نشستیم گفتم اینجا اگه گریه کنی کسی بهت گیر نمیده راحت یاش.اما کلی به حالش حسرت خوردم آخه من بغض کرده بودم اما نمی تونستم گریه کنم.2-3 روزم غذا نخوردم.تا وقتی کلاس داشتیم خوب بود اما همین که از پله های خوابگاه میومدیم بالا حالمون گرفته میشد.سارا می گفت قربون خدا برم که خودش می دونست من کجا باید قبول شم. شبا می رفتیم فیلم دلنوازان نگاه می کردیم و بعدش می نشستیم از اتفاق های همون روز تعریف می کردیم و می خندیدیم.باز موقع خواب همه می خوابیدن من تا صبح تو تختم می لولیدم! آسانسور خوابگاهمون زوج و فرده.یعنی با یکیش میشه از طبقه ی زوج به زوج رفت با یکی دیگش از طبقه ی فرد به فرد.شبا می رفتیم واسه اذیت و بالا و پایین رفتن فکر نمی کردم دور شدن از خونواده انقدر سخت باشه.آخه منم چون همش تو خونه بودم عادت کرده بودم مامان و بابا و ... رو دور و بر خودم ببینم.خدا رو شکر می کردم که دورتر از شیراز قبول نشدم.هر چی خواهرم می گفت باور نمی کردم منم اینجوری میشم.مخصوصا وقتی روز دوم از ساعت 8 همشون کلاس داشتن و من تا ظهر تنها بودم حالم خیلی گرفته شد.نفسم بالا نمی یومد.گفتم اگرم زنگ بزنم به مامانم نگرانش می کنم.هرجوری بود تحمل کردم. از بس این چند روزه راه رفتم دنبال این و اون گشتم پاهام جون نداره.آخه ساعت حرکت سرویس ها رو نمی دونستیم.فرصت بیرون رفتن به قصد تفریح هم نداشتیم.فقط از بلوار دانشجو می رفتم دانشگاه و بر می گشتم.هر جوری بود گذشت تا شد سه شنبه شب و کلاسای من تموم شد.بقیه تا 4شنبه کلاس داشتن.دیدم باز تنها میشم و چون کاری ندارم دق می کنم.بچه ها گفتن ما هفته ی دیگه که 4 شنبه ش تعطیله میریم خونه.نمی دونستم چیکار کنم.زنگ زدم خونه بابام گفت فردا کار اداری دارم می خوام بیام شیراز.منم از خدا خواسته گفتم منم باهات برمیگردم.مامانم از قبل گفته بود هر از 2 هفته بیا نمی خوام مرتب توی این راه ها باشی. اما خودش گفت دلم برات تنگ شده حالا این هفته هم بیا.این جوری شد که دیشب اومدم خونه.خبر دار شدم که همه بچه ها هم برگشتن خونه و نتونستن طاقت بیارن.البته دیگه به وضعیت جدید خو گرفتیم و عادت کردیم،فقط چون هنوز درسا شروع نشده نمی تونیم تنها بمونیم. راستی طبقه ی دوم خوابگاهمون کافی نت هست اگه زود رسیدم به یه سیستم خالی حتما میام پیشتون.آخه یهو میبینی صف کشیدن پشت کامپیوترا! دیشب اومدم کارنامه ی نهایی رو گرفتم 27 تا رشته ی دیگه هم قبول شدم.2تاش که شیرازه اما رشته ی خودمو بیشتر دوست دارم.بقیه ش هم چون دورتر از شیرازه برام مهم نیستن. من شنبه صبح می تونم برگردم اما به خاطر اینکه تنها نباشم فردا شب با 3 تا از دوستام داریم میریم. هفته ی دیگه هم میام خونه. خیلی حرف زدم (تازه این همه ی حرفام نبود) اما بازم می خواستم خاطره ش واسم بمونه. خسته نباشید تا بعد... سلام اومدم خدافظی کنم باز خوب شد قبل از رفتنم ۲تا عروسی توپ رفتم روحیه گرفتم. من که رفتنی شدم اما شما بچه های خوبی باشین،مامانی رو اذیت نکین،مواظب خونه ی خاله هم باشین. خاله قربونتون بره ، یه هروقت به نت دسترسی داشتم در اولین فرصت میام پیشتون. ببخشید که نتونستم بیام تک تک ازتون خدافظی کنم.فدای همتون،بابای پ.ن.تعداد نظرای خصوصیم خیلی رفته بالا،فکر نکنین کسی نظر نمیده،شماها نمی تونین ببینین پ.ن.خیلی جاها رفتم نظر دادم اما آدرس وبلاگمو اشتباه نوشتم یعنی یه جای - اینو ـ گذاشتم. سلام. بعد از ثبت نام اینترنتی باید واسه ثبت نام حضوری می رفتیم شیراز.بر اساس حرف اول نام خانوادگی 4 روز رو واسه ثبت نام در نظر گرفته بودن.من باید روز آخری (یعنی امروز) می رفتم اما شنیدم ظرفیت خوابگاه ها محدوده دوستم گفت روز دومی (یک شنبه) با من بیا شاید ثبت نامت کردن.منم گفتم میرم فوقش اگه ثبت نامم نکردن برمی گردم روز آخر میرم.شب قبلش با بابام رفتیم شیراز خونه ی داییم که فردا صبح اول وقت بریم اونجا.باید می رفتیم باشگاه دانشگاه شیراز. دانشجوها رو می فرستادن تو صف همراهاشونم می فرستادن تو یه سالن واسشون صحبت می کردن و ازشون پذیرایی می کردن.توی صف که وایساده بودیم یه خانومه کارت ملی ها رو چک می کرد که مطمئن شه هرکسی روز ثبت نام خودش اومده باشه.البته از اونایی که از راه دور اومده بودن ایراد نمی گرفتن.نمی تونین درک کنین من چه حالی داشتم،هر لحظه منتظر بودم جلوی این همه جمعیت منو از صف بکشن بیرون ضایع شم.تند تند آیت الکرسی می خوندم و می گفتم خدایا خودت کمکم کن. یه نفس عمیق کشیدم و از اونجا اومدم بیرون. بعدش باید می رفتیم دانشکده ی خودمون و برنامه ی هفتگیمون رو می گرفتیم آخه ترم اول خودشون انتخاب واحد می کنن.دانشکده ی منم داخل همون محوطه ی دانشگاه بود.با ماشین که نمیشد رفت داخل گفتن چند لحظه صبر کنید الان یه اتوبوس میاد سوار شید جلوی دانشکده پیادتون می کنه.دانشکده دقیقاً روی تپه بود کنار خوابگاه پسرا!همینجور که اتوبوسه میرفت بالا شهرو زیر پامون می دیدیم.جای خیلی توپی بود.خیلی خوشم اومد.کارم که تموم شد دوباره با اتوبوس برگشتیم پایین،اتوبوس کولر دار و ... خلاصه که ثبت نام شدم و خیالم راحت شد.به منم 15 واحد بیشتر ندادن البته حداکثرش 16 واحد میدادن.اما گفت اگه می خوای بشه 16 تا شنبه که اومدی تربیت بدنی رو هم بگیر.فعلاً از شنبه تا 3 شنبه کلاس دارم اگه همینجوری بمونه می تونم 3 روز آخر هفته رو برگردم خونه. همه چیز خیلی خوب پیش رفت.معلوم بود برنامه ریزیشون خیلی دقیق و حساب شده بوده. اینا رو نوشتم که خاطره ش واسم بمونه. آدرس سایت دانشگاه رو هم میذارم که هرکی دوست داشت یه سری بزنه. دانشگاه شیراز این روزا حس پست زدن ندارم آخه سوژه ای واسه نوشتن ندارم. اما الان یه چیزی یادم اومد:دیروز رفته بودم ادکلن بخرم همین که از مغازه اومدم بیرون یه خانومی اومد سر راهم.حدس زدی چیکار داشت؟آفرین به این ذکاوتت.می خواست خواستگاری کنه.گفت شما دانشجویی؟گفتم اگه خدا بخواد دارم دانشجو میشم.بعد گفت قصد ازدواج نداری؟گفتم نه خانوم.گفت اما من ازت خوشم اومده،چشمات به دلم نشسته.زل زده بود به من،من بیچاره هم هی داشتم رنگ عوض می کردم.خلاصه هر جوری بود ردش کردم.می پرسی چه جوری؟به سختی. اومدم خونه گفتم مامان ببین هی بهت میگم من تنها از خونه نمیرم بیرون میگی خودت برو،هر دفه تنها بودم یکی پیله م شده. اصلاً از این مدل خواستگاریا خوشم نمیاد. از یازدهم کلاسا شروع میشه و منم رفتنی میشم.هرکی میرسه بهم میگه خوش به حالت هم یه جای نزدیک قبول شدی هم اینکه اونجا کلی قوم و خویش داری که هروقت دلت گرفت از خوابگاه بزنی بیرون و بری پیششون.وقتی رضایت و خوشحالی مامان و بابام رو به خاطر قبولیم می بینم احساس می کنم هرچی خوشی تو دنیاست مال منه. خدا جونم بازم مرسی ![]()
![]()
.مامور حضور و غیاب بود وقتی اینا رو دید با خنده گفت اینجا چه خبره؟هر کدوم رفتن یه گوشه ای قایم شدن منم که داشتم می ترکیدم از خنده گفتم هیچی نرمش شبانگاهیه بعدش می خوایم بخوابیم. ![]()
![]()
![]()
.قبلشم دستم با روغن سوخته بود.خلاصه اون روز تو آشپزخونه به همه خوش گذشت
.ناهار هم رفتیم مهمون اتاق بغلی شدیم.![]()
اما خوشبختانه سوالی که داد مال فصل اول بود و نمره ی کامل گرفتم و خطر از سرش رفع شد.![]()
.وقتی از اتوبوس پیاده شدیم و اومدیم از خیابون رد شیم پای من گیر کرد به یه لبه و کفشم در اومد موند تو خیابون خودمم چند قدم بدون کفش رفتم.همه داشتن بهم می خندیدن حتی اونایی که تو ماشینا بودن،خودمم که دیگه گفتن نداره.همینجور داشتیم می خندیدیم و می خواستیم بریم تو خوابگاه که چند تا پسر از کنارمون رد شدن یکیشون گفت مرغا دارن میرن تو لونشون! گفتم ای وای منو شناختن
.خودم که دیگه دل درد گرفته بودم از بس خندیدم. ![]()
.خیلی خوش گذشت،عقده ی دلمونو خالی کردیم،از بس جیغ زدیم و دست زدیم و واسه مسابقه با پسرا کل زدیم وقتی رسیدیم خوابگاه هیشکی جون نداشت صدامونم در نمیومد.![]()
![]()
از اضطراب و روان پریشی و زندگی دانشجویی و... اینا که حرف میزد داشت حوصله مون سر میرفت آخه خودمون همشو می دونستیم.خودمون داشتیم سر خودمونو گرم می کردیم که پرسید اصلاْ واسه چی اومدین دانشگاه؟هرکی داشت یه چیزی می گفت منم گفتم همه اومدن ما هم اومدیم!
یعنی نمی خواستم جوری باشه که اون بشنوه اما انگار صدام به اونم رسیده بود.خلاصه همه زدن زیر خنده. به ردیف ما می گفتن اراذل و اوباش
.وقتی پرسید دختر خوب چه دختریه؟ تو ردیف ما همه دستشون بالا بود می گفتن من من
. نذاشتیم بهمون بد بگذره.![]()
.![]()

![]()
شب زنگ زدم خونه گفتم مامان این هفته مطهر نمی تونه برگرده منم نمی دونم بیام یا نه.گفت چی چیو نمی دونم بیام یا نه؟زود بیا که دلمون واست یه ذره شده،بابات می گفت صبح انقدر دلش واست تنگ شده بوده که گریه اش گرفته بوده.گفتم واااااااااااای دقیقاً همون وقتی که من یادش افتادم؟میگن دل به دل راه داره ها.خلاصه اینجوری شد که تصمیم گرفتم هرچی زودتر خودمو برسونم به ولایت.مطهر هم مامانش طاقت نیاورد و اومد پیشش.
بعدشم خودشون شروع کردن به خوندن:دخترا سیب گلابن پسرا سیب زمینی...
خلاصه برنامه ها تموم شد و وقتی می خواستیم از سالن بیایم بیرون می خواستن پذیرایی کنن و خیلی شلوغ شده بود.یهو یکی داد زد گفت واااااای سیب گلابا له شـــــــــــدن...
آخر خنده بود.
آخه 5شنبه شب و روز جمعه غذا بهمون نمیدن.گفتن بعد از دعا سرویس هست می برن شاهچراغ ولی بچه ها گفتن امشب حسش نیست بریم.نشستیم تو محوطه ی دانشگاه و با ولع دندون میزدیم به ساندویچا.
،یکی زیر قابلمه ی دوستشو خاموش می کرد
،یکی غذاش سوخته بود گریه می کرد
،...فیلمی بود اونجا.به هر سختی بود ناهارمون رو پختیم و به زور خوردیم! ولی خداییش به عنوان دستپخت اول خیلی خوب شده بود.
منم که وقتی خنده م میگیره نمی تونم خودمو کنترل کنم.اما هرجوری بود پیچوندیمش رفت.ساعت 7 کلاسمون تموم شد.وقتی اتوبوس اومد که برگردیم پایین تعداد خیلی زیاد بود و توی یه اتوبوس جا نمی شدیم.یه اتوبوس دیگه اومد که مخصوص پسرا بود(خوابگاه پسرای دانشگاه علوم پزشکی هم تو دانشگاه ما هست) گفتن اشکالی نداره شما هم سوار شین.همین که اومدم بشینم رو صندلی چشمم افتاد به یه پسره که رو صندلی کناری نشسته بود پخ زدم زیر خنده.از خنده ی منم بقیه می خندیدن.آخه دیدم پسره با بلوز و شورت ورزشی نشسته بعد تا دید دخترا هم سوار شدن داشت پاچه ی شورتشو می کشید پایین
.بیچاره کلی خجالت کشید.بقیه ساک ورزشی دستشون بود اما این یکی لباس ورزشی هم تنش بود.خلاصه تا آخرش دستش به پاچه ی این شورته بود.دوستم می گفت انقدر شورتشو میکشه که آخرش از بالا میاد پایین.![]()
![]()
هرچند زیاد فایده نداشت اما عقده ی دلمو خالی کردم!آخرشم گفتن آزمایشت هیچ مشکلی نداره همه چیز نرماله. ![]()
همین جور که داشتیم میومدیم دوستم باهام حرف میزد من جوابشو نمی دادم.گفت چت شده؟گفتم هیچی با من حرف نزن که اگه بخوام حرف بزنم دندونم سرما میخوره.![]()
سرپرست خوابگاه میرسه نجاتش میده.رفتیم دیدیمش.یه جوری گریه می کرد که دل سنگ آب میشد.هنوز نفهمیدیم چه مشکلی داشته.قرار شده بر و بچه های رشته ی آمار خبرمون کنن،آخه تخصصشون همینه!
با خودم می گفتم دستتو خوندم،می دونم آخرش چی می خوای بگی.شما هم فهمیدین چی چی می خواست بگه؟؟؟!!!![]()
![]()
![]()

باز اومدم.
![]()
![]()
![]()
آخه واقعاً موقعیتم بد بود.خلاصه به هر ترتیبی بود گذروندم و کلاس تموم شد.تو همین فاصله ای که داشتم وسایلامو جمع می کردم برم بیرون دوستِ پسره از آخر کلاس اومد پیشش زد رو شونش و بی مقدمه گفت:جفتتم که پیدا کردی...
نفهمیدم چه جوری خودمو از کلاس کشوندم بیرون.![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
،پیدا کردن بچه هایی که هم رشته ی خودمون باشن و ... .آخه سال صفری هستیم و با سیستم دانشگاه نا وارد.![]()
![]()
![]()

![]()
آخه فردا شب دارم میرم تا قبل از اون فکر نکنم بتونم بیام پیشتون.دارم وسایلامو جمع می کنم توی همین گیر و دار هم پشت سر هم مهمون میاد خونمون.این هفته احتمال برگشتنم کمه چون قراره یه اردوی معارفه برگزار کنن که به احتمال زیاد آخر هفته ست.
۲تای دیگه هم در پیش داریم که فکر نکنم من بتونم برم.
اینور یه
اونور.![]()
![]()

![]()
تا اینکه خانومه رسید به دوستم که جلوی من وایساده بود اما تا اومد کارتشو نگاه کنه بچه ها صداش زدن ازش سوال پرسیدن.جواب داد دوباره تا اومد کارتشو نگاه کنه از اون طرف صداش زدن...وای که من دیگه داشتم می مردم،دستام یخ کرده بود.بعد به طرز خیلی اعجازآمیزی از من رد شد
رفت سراغ نفر بعدی گفت کارتتونو بدین ببینم.دهنم باز مونده بود از تعجب.آخه بین این همه جمعیت فقط کارت منو دوستمو نگاه نکرد.
دوستم گفت وای خاله چقدر شانس آوردی حالا خیالت راحت شد؟گفتم نه بابا قضیه ی من شده عبور از 7 خان رستم،حالا سر هر باجه ای که میرسم باید تنم بلرزه.
اما خدا رو شکر دیگه مشکلی واسم پیش نیومد.آخر کار هم یه کیف دانشجویی بهمون دادن که توش 2 تا کتاب و یه سی دی درباره ی دانشگاه و دفترچه و خودکارواین چبزا بود.2 تا کارت هم دادن گفتن باید همون تاریخی که روش نوشته شده برید آزمایش وگرنه ترم دوم ثبت نام نمیشید..بعدش رفتیم توی صف واسه ثبت نام خوابگاه که اسممونو نوشتن گفتن شما که از استان فارس اومدین امروز بهتون خوابگاه نمیدیم شنبه باید بیاین.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()



